تصمیم گیری درباره ویستا
ادامه مطلب
همه رقم موجود است + ( يادداشتهاي شخصي بلوط تمشك فروش )
اين عكيس ها را خودم گرفته ام . در ادامه مطلب كاملشو ببينيد.براي ديدن اين عكس با سايز بزرگ به ادامه مطلب برويد.

در ادامه مطلب ادامه داستان را ببينيد
در راستاي كار با حكايات عبيد زاكاني شما را با سايتي آشنا مي كنيم كه به طور گسترده به توضيح اين حكايات مي پردازد . نمونه اي ازاين حكايات را در پايين مي بينيد . اين هم آدرسش ورود به اين سايت
حکا یت
مــرد ی را گفتنـد ــ پســرت را به تــو شبــا هتــی نبــا شــد ـ گفت اگــر همســا یـگـان باری ما را رهــا کننــد فــرزنــد انمــا ن را به ما شبا هتی خــواهــد افتــاد ت
حـکـــا یت
یهــود ی از نصرانی پــر سیــد ــ موسی بر تر است یا عیسی ـ گفت ـــ عیسی مرد گان را زند ه میکرد ولی موسی مرد ی را بد ید و او را به ضربت مشتی بیفکند و آن مرد بمرد ـ عیسی د ر گهواره سخن میگفت اما موسی د ر چهل سالگی می گفت ــ خد ایا گره از زبانم بگشای تا سخنم را د ریابند ـ
یکی از سرگرمی هایی که اکثر ما پس از خواندن روزنامه با حل آن حل می کنیم جدول است. حل جدول طبق تحقیقات حتی برای جلوگیری از آلزایمر هم مفید است. نرمشی برای ذهن و حتی منبع تقویتی برای بهبود محاوره های اجتماعی هم از دیگر فواید آن است.
ما سعی می کنیم در این پست و پست های بعدی نکات مهم در حل جدول را به شما یادآوری کنیم.
از نکات مهم حل جدول، استفاده از مداد مشکی و یک عدد پاک کن برای حل جدول است.جدا از نظر روانشناسی این نکته ثابت شده است که کثیفی ،خط خوردگی و ... در جدول ،حس تفکر،خلاقیت و ... شما را به هم می ریزد. پس برای حل جدول سعی کنید که از این دو وسیله استفاده کنید.راستی برای خانه هایی که مطمئن نیستید،حتما کم رنگ بنویسید.این سبب می شود که برای خانه های دیگر که مشترکاتی با اینها دارند حساب کمتری باز کنید و محدوده ی بازتری را نگاه کنید و جدولتان به هم نریزد.
برای نمونه جدول A-1 را حل کنید.حل این جدول به همراه جدولی جدید در شماره بعد موجود است
در پست قبلی سه حکایت از عبید زاکانی گفتیم و برای امروز 3 حکایت دیگر
1-سپاهی ای را گفتند که چرا به جنگ بیرون نشوی ؟ گفت به خدای که من یک تن از ایشان را نشناسم و آنان نیز مرا نمی شناسند
اصلا دشمنی من و ایشان از کجا پدید آمده است؟(1)
2-مردی به خربزه فروشی رفت که طرف فریاد می زد : [[بدوید این خربزه عسل است نه اصلا نه قند و رطب است]]
مردی رسید و گفت ببخشید بیماری دارم که هوس خربزه ترش کرده است اگر داری بده طرف گفت بین خودمان بماند این ها همه سرکه اعلا است (2)
3-مردی حجاج بن یوسف را گفت که تو را در خوابم در بهشتی بزرگ دیدم گفت اگر خوابت درست باشد در آن سرا بیداد بیش از دنیاست.(3)
پاورقی
(1) این حکایت واقعآ اخلاقی است و سر منشا خیلی از دعواهای فامیلی امروزی و گسسته شدن وحدت ها هیچ و پوچ است بسا که هیچ یک از دو طرف یادشان نمی آید چرا قهر کرده اند .
(2) این حکایت تشبیه جالبی است که ما عسل قند رطب و سرکه را به عنوان نمادهایی می بینیم
(3) این هم نشان می دهد که خود حجاج بدی خود را قبول دارد.
همان طور که در پست قبلی گفتم رستم راهی مازندران شد تا کاووس را نجات دهد و اینک ادامه ماجرا(برای مطالعه جزییات بیشتر به آرشیو مراجعه کنید)
خوان اول
رستمِ دستان تیر و کمان و گرز و کمند خود را برداشت و سواربررخش پیل پیکرازنزد پدر خارج شد تا به سرزمین ناشناخته و مرموزی پا بگذارد که نامش مازندران بود
او رود و دشت و کوه را چون باد پشت سر گذاشت تا در انتهای یک روز که خستگی بر جان سوار و اسب دویده بود به دشتی پر از سیزه رسید.
سس گامهای رخش و خستگی چشمان رستم را وا داشت تا لحظه ای در آن جا درنگ کند . پس دهنه اسب را کشید و کنار راه نزدیک نهر آب از ترک مرکب فرود آمد و رخش را بر علف های کنار نهر رها کرد تا خودش در گوشه ای از دشت بر سبزه ها بستری نرم بسازد و لحظه ای بیاساید
در همین حال به صحرای وسیعی که کم کم تن به غروب می سپرد چشم انداخت
غروب غروبی تازه بود.وضع و حالتی خاص در خود داشت که ناگاه گله های فراوان گورخر در غروب دشت پدیدار شدند.
تهمتن بی درنگ سوار براسب به سوی آن ها تاخت و چون نزدیک شد کمند از اسب برگرفت و مانند گردبادی ان ها را در هوا پیچ و تاب داد و گورخری را گرفتار ساخت .
او با دیدن حیوان گرفتار دربند از اسب فرود آمد و خود را به آن رسانید و بی درنگ پهلویش را درید و پوست از او بردرید .
آن گاه آتشی بر افروخت و گورخر را بر آن آتش بریان کرد و گوشتش را به دندان کشید.
جهان پهلوان که حالا خستگی بر جانش ریخته بود و خواب بر جانش پرسه می زد به سوی رخش رفت و لگام از او برگرفت و رهایش کرد. تا در آن دشت سرسبز بچرد.
سپس به بستری که برای خود مهّیا کرده بود رفت تا شاید دمی بیاساید .
او چشمان درشت و خسته اش را به پهنای آسمان دوخته بود به راه پرخطری که در پیش داشت می اندیشید. خستگی تمام بدن او را سست کرده بود طاقت نداشت بیش از آن بیدار بماند. خواب آرام .آرام از راه رسید و او را در خود فرو برد.
اما بشنوید از ماجراهای عجیب آن دشت :
در همان نزدیکی که او به خواب فرو رفته بود شیری درنده و جسور آشیانه داشت.
پاره ای گذشته بود و ماه در آسمان خودنمایی می کرد که شیر به سوی آشیانه خویش به حرکت در آمد.
ناگاه دیدگانش بر پیل تنی خفته(رستم) و اسبی نیرومند و قوی افتاد و در شگفت شد .
شیر که در نگاهش مایه ای از گرسنگی و طمع در هم دیده می شد به چپ و راست چرخید و سپس آرام آرام به سوی رخش آمد. ادامه دارد
ادامه این داستان و شرح رزم رخش و شیر درنده را در پست بعدی می توانید ببینید.
از این به بعد قصد داریم که در چند پست به بررسی و تعریف هفت خوان رستم بپردازیم برای شروع لازم دانستیم که در این شماره اصلا ماجرای شروع این هفت خوان را به استحضارتان برسانیم و در شماره های بعد خوان به خوان هفت خوان رستم را برایتان تعریف کنیم و حال شروع هفت خوان
کاووس برای فتح مازندران(شهر دیوان)به ان سرزمین لشکر می کشد اما با تمامی سپاه خود اسیر دیوان می گردد به فرمان دیو سفید شاه ایران و سپاهیانش شکنجه شده و چشم های تمامی آنان نابینا می گردد
خبر چنین فاجعه ایتوسط یک پیک آزموده به راه که از طرف طاووس و به طور مخفیانه به سیستان آمده است به گوش زال می رسد و او بی درنگ رستم را فراخوانده و آنچه گفتنی می باشد به او گفته و ادامه می دهد :
-هم اکنون چشم امید کاووس و دیگر پهلوانان ایران زمین به بازوی توانای تو دوخته شده است اینک برخیز و آنچه در توان داری برای نجات وی و پهلوانان از بند دیوان به کارگیر
رستم که سایه های گریزنده خیال از هرسو در جانش می دوید با شنیدن سخنان پدر حس غریبی در جانش ریخته شد حالتی را در خود احساس کرد که بسیار بی سابقه می نمود فریادهایی از درون بر او ضربه می زد و حس نا آشنایی بر قلبش چنگ انداخته بود
طعم تلخ مرگ را بر پوست تنش احساس می کرد در همین حال گفت:
-ای پدر تو خود بهتر می دانی که سر و جان من تحفه ای است در راه دفاع از سرزمینم اما تا سرزمین مازندران راهی بسی طولانی است که سپاهیان ایران در مدت چندین هفته آن را پیموده اند پس من چگونه می توان هفت روزه آن را بپیمایم ؟
زال با شنیدن سخنان فرزند به فکر فرو رفت وبعد از لحظه ای گفت:
-ای دلاور چاره ای جزآن چه گفتم نمی بینم پس تا وقت باقی است به سوی مازندران بتاز و کاووس و دیگر پهلوانان را از بند دیوان رهایی ده اما بدان که در این سفر خطرهای بسیاری در راه تو خواهد بود و هیولای مرگ را هر لحظه چون سایه ای هولناک در کنار خود خواهی یافت زال این بگفت و ناگاه بغض فرو خفته اش شکست و به اشک نشست و پسر را در آغوش گرفت و این گونه با او وداع کرد. ادامه دارد
در پست های بعدی حتما ادامه داستان را ببینید (خوان اول :جنگ رستم با شیری قوی به کمک رخش)
اما از این به بعد در وبلاگ بخشی جدید هم با عنوان حکایات عبید زاکانی مرد طنز سرای دوران خودش خواهیم داشت طی مطالعات من من توانستم 192 حکایت شیرین از او پیدا کنم که قصد دارم در هر پست 3 حکایت را ذکر کنم برای امروز 3 حکایت زیر را با هم می خوانیم:
1-اعرابی را گفتند همانا پیر شدی و عمر خویش به بطالت گذراندی توبه کن به حج برو گفت مرا سیم نیست تا بدان حج گزارم گفتند خانه را بفروش گفت چون بازگردم کجا بنشینم و اگر در مکه و مجاور خانه خدا بمانم خدا نمی گوید ای ابله احمق چرا خانه خود را فروختی و به خانه من فرود آمدی (1)
2-گران جانی به پرسش بیماری رفت و دیر بماند بیمار گفت از بسیار کسانی که به دیدنم می آیند آزرده شدم. گران جان گفت برخیزم و در را ببندم. بیمار گفت آری ولی از بیرون .(2)
3-روزی مزّبد در مسجدی بود موذن بانگ برداشت حی علی الصّلاه و مردم گرد آمدند مزبّد گفت به خدا اگر می گفت حی علی الزکّاه از هر ده تن یکی هم نمی آمد
(1) و (2) - این دو حکایت نشان می دهد که چتر شدن از قدیم مرسوم بوده است.
با قرار دادن لوگوي زير در وبلاگتان از ما لينك دريافت كنيد

در ساختمان نهضت مقدس حسینی سه عنصر اساسی دخالت داشته است و مجموعآ سه عامل به این حادثه بزرگ شکل داده است
1 . امتناع از بیعت : چون بلافاصله بعد از درگذشت معاویه یزید بن معاویه فرمان می دهد که از حسین (ع) الزاما بیعت گرفته شود امام در مقابل این درخواست به شدت امتناع می ورزد و این تضاد شدیدی را ایجاد می کند
2 . پذیرش دعوت کوفیان : این که در تضاد حاصل از بیعت خواستن یزید امام به مکه مهاجرت می کنند سپس مردم کوفه به خود آمده و امام را دعوت می کنند (مهم : دعوت کوفیان علت نهضت امام نیست در واقع نهضت امام علت دعوت کوفیان است)
3 . امر به معروف و نهی از منکر : این عامل که از دیگر عوامل مهم تر است را خود امام صراحتا اعلام کردند (*)
از این به بعد به صورت دنباله دار بحثی را در وبلاگ با عنوان اصل حریت خواهیم داشت که بی مناسبت با عاشورا نیست و در میانه های راه به حر آزاده هم برخورد خواهیم کرد و بحث پر شاخه ای را خواهیم داشت . برای امروز سعی می کنیم ماهیت آزاد و آزاده بودن را توضیح و در مورد تفاوت آنها بحث کنیم این را هم بگویم که مطالب این باب از کتاب سیره نبوی خواهند بود که آقای مصطفی دلشاد تهرانی آنرا تآلیف کرده اند
حریت در اسلام به معنای از بیگانه رستن و به دوست پیوستن است :طوق بندگی غیر خدا را باز کردن و بسته کمند محبوب گشتن :اسیر عشق آن یکتای جمیل شدن و از هر دو علم آزاد شدن است
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاداست
انسان وقتی رستگار می شود از دنیا آزاد شده و خلاصی یابد و عبد خالص شود که حر گردد :آنگاه هیچ یک از تعلقات عالم اسیرش نکرده است مگر تعلق محبوب حقیقی
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
مگر تعلق خاطر به ماهر خساری که خاطرازهمه غمهابه مهراو شاداست
انسان در این جا آزاد نیست بلکه آزاده است چرا که عبد الله گشته و رقیت غیرالله را از گردن خویش برداشته و تنها بسته یک کمند است آزاده اربابی جز رب العالمین ندارد
{. ارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار} = {آیا سروران پراکنده بهتر است یا خدای یکتای چیره بر همه ؟ }
کراجکی در رساله ای که با عنوان کتاب التعجب نوشته است نکات تلخ و عبرت آموزی را بیان کرده است :
{ خانواده هایی در شام پس از حادثه کربلا با عناوین تازه ای معرفی شدند. مانند:
بنو السراویل ::فرزندان کسی بودند که لباس امام حسین را برداشته بودند
بنو السرج::فرزندان آنانی بودند که بر پیکر امام اسب تاختند و پس از جنگ نعل اسب ها را به مردم به قیمت بالایی فروختند و مردم نعل ها بر سر در خانه خود آویختند و به آن افتخار کردند
بنو اسنان::فرزندان کسی بود که نیزه ای را که سر امام حسین بر آن بود حمل می کرد
یک سال دیگر گذشت و بار دیگر محرم آمد ما هم در این ماه فعالیت طنز وبلاگ را به نوعی تعطیل می کنیم و به نوعی سعی می کنیم تا ما هم کوششی در اطلاع رسانی و زنده ماندن عاشورا داشته باشیم امید به این که سخنان ما مثمر ثمر واقع شوند
در روز عاشورای سال 61 هجری دو گونه اسلام که ماهیت و چهره ی کاملا متفاوت داشتند در روبروی هم قرار گرفتند امام حسین نماینده اسلام روشن و حقیقی بود و یزید و سپاهش هم خود را نماینده اسلام ناب می دانستند ( این امر واقعا ثابت شده است که یزید و معاویه به خوبی کار تربیت مردم را انجام داده بودند به شکلی که وقتی مسلم بن عقیل از یک کوفی سپاهی آب خواست او آب را جلوی مسلم گرفت به مسلم قطره ای آب نداد و گفت:
{ قطره ای از آن نخواهی نوشید تا در جهنم حمیم بهره ات شود }
به زحمت توانستم شجره پيامبر را برايتان جور كنم اين هديه را بپذيريد
در ادامه مطلب آن را با سايز بزرگ ببينيد
.